داستان های پیامبران و امامان

داستان « یک سؤال، جواب همهٔ سؤالات » از امام موسی کاظم (ع)

داستان « یک سؤال، جواب همهٔ سؤالات » مهدی عباسی، مجلسی را ترتیب داد و تمام علمای برجستهٔ دربار را دعوت نمود تا با امام موسی کاظم (ع) بنشینند و مساله مطرح کنند و با یکدیگر بحث نمایند تا همه از…
ادامه مطلب ...

داستان « تصوير شير » از امام موسی کاظم (ع)

داستان « تصوير شير » روزی هارون الرشید جمعی از نزدیکان خود را برای صرف غذا دعوت کرد. از امام موسی کاظم (ع) نیز درخواست نمود تا در این میهمانی شرکت کند. امام نیز دعوت او را پذیرفت و بر سر سفره…
ادامه مطلب ...

داستان « امام موسی یا حضرت عیسی » از امام موسی کاظم (ع)

داستان « امام موسی یا حضرت عیسی » در یکی از مراسم روز عرفه، در منی، امام موسی کاظم (ع) نیز شرکت داشت. و متوجه زنی شد که به همراه دو فرزند خردسالش، بسیار گریه و زاری می کرد و بچه ها هم با دیدن…
ادامه مطلب ...

داستان « نه هر که سر بتراشد، قلندری داند » از امام موسی کاظم (ع)

داستان « نه هر که سر بتراشد، قلندری داند » به محض این که امام جعفر صادق (ع) به فیض شهادت نایل شدند، یکی از فرزندان حضرت به نام عبدالله، خواست که جا پای پدر بگذارد و از موقعیت اجتماعی و سیاسی پدر…
ادامه مطلب ...

داستان «  پیش مرگ امام » از امام موسی کاظم (ع)

داستان «  پیش مرگ امام » هارون الرشید که از موقعیت سیاسی و اجتماعی حضرت امام موسی کاظم، سخت در هراس بود، به دنبال موقعیتی می گشت که به بهترین شیوه و با کمترین سر و صدا، امام را از سر راه خود…
ادامه مطلب ...

داستان « هزار نکتهٔ باریک تر ز مو این جاست » از امام هادی (ع)

داستان « هزار نکتهٔ باریک تر ز مو این جاست » عبد الله بن هلال» از جمله اشخاصی بود که اعتقاد داشت بعد از شهادت امام محمد تقی (ع)، امامت مسلمین بر شخصی به نام «عبدالله بن أفطح» منتقل شده است؛…
ادامه مطلب ...

داستان « آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند » از امام هادی (ع)

داستان « آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند » امام علی النقی (ع) برای ارشاد گروهی از غیرشیعیان به بیرون شهر سامرا رفته بودند. تعدادی از یاران وفادار حضرت نیز، همراه ایشان بودند. امام هادی (ع) در…
ادامه مطلب ...

داستان « لشگر باطل – لشگر حق » از امام هادی (ع)

داستان « لشگر باطل - لشگر حق » متوکل عباسی که از نظر روانی از قدرت و عظمت امام علی النقی (ع) در خوف و هراس بود، روزی به ظن خود چاره ای اندیشید تا شاید روح و روان خود را به این طریق آرامش دهد و…
ادامه مطلب ...

داستان « من مانند تو نیستم » از امام هادی (ع)

داستان « من مانند تو نیستم » شخصی به نام «بريحه» برای مدتی به عنوان نمایندهٔ متوکل عباسی، مسؤولیت امامت نماز جمعه در شهر مکه و مدینه را بر عهده گرفته بود. بريحه برای این که بتواند موقعیت سیاسی و…
ادامه مطلب ...

داستان « انگشتری » از امام هادی (ع)

داستان « انگشتری » روزی غلام امام علی النقی (ع) نزد حضرت آمد و عرض کرد: «ای مولا و سرور من! آرزوی زیارت قبر جد بزرگوار شما، امام علی بن موسی الرضا (ع) را دارم. اگر اجازه بفرمایید، میخواهم چند…
ادامه مطلب ...

داستان « میان ماه من تا ماه گردون » از امام هادی (ع)

داستان « میان ماه من تا ماه گردون » «زید بن علی» یکی از یاران و دوستداران امام علی النقی (ع) بود. وی بسه بیماری صعب العلاجی مبتلا شد که در آن زمان، بیماری او بسیار ناشناخته بود. شدت بیماری به…
ادامه مطلب ...

داستان « دود اگر بالا نشیند کسر شأن شعله نیست » از امام هادی (ع)

داستان « دود اگر بالا نشیند کسر شأن شعله نیست » شخصی به نام «زید بن موسی از این که امام هادی (ع) با آن سن کیم به مقام امامت رسیده بود، دل خوشی نداشت؛ بنابراین پیش فرماندار شهر رفت و گفت:…
ادامه مطلب ...

داستان « دعا در حق افراد خاص » از امام هادی (ع)

داستان « دعا در حق افراد خاص » یکی از یاران امام هادی (ع) به نام «ابوموسی» مورد خشم و غضب متوکل عباسی قرار گرفته بود. متوكل به مأموران خود دستور داده بود که هیچ چیزی از بیت المال و کمکهای دولتی…
ادامه مطلب ...

داستان « هر گوشهٔ این خاک، قبر انسانی است » از امام هادی (ع)

داستان « هر گوشهٔ این خاک، قبر انسانی است » متوکل عباسی، روزی به وزیر خود «یحیی بن هرثمه» دستور داد تا به همراه سیصد نفر از افراد برگزیدهٔ خود، به مدینه عازم شود و حضرت ابوالحسن علی بن محمد (ع)…
ادامه مطلب ...

داستان « شکوه و عظمت نور امامت » از امام هادی (ع)

داستان « شکوه و عظمت نور امامت » حضرت امام هادی (ع) به همراه سایر همکلاسی های خود، در مکتب مشغول درس خواندن بودند که ناگهان حال امام هادی (ع) دگرگون شد و همان جا شروع به گریه و زاری نمود. همه از…
ادامه مطلب ...

داستان « تو کار با خدای خود انداز و دل خوش دار » از امام هادی (ع)

داستان « تو کار با خدای خود انداز و دل خوش دار » یکی از یاران امام علی النقی (ع) به شغل انگشترسازی و نقش و نگار زدن بر روی جواهرات مشغول بود. این شخص که «يونس» نام داشت، به واسطه شغل خود به یونس…
ادامه مطلب ...

داستان « حسود هرگز نیاسود » از امام هادی (ع)

داستان « حسود هرگز نیاسود » روزی یک نفر نزد متوکل عباسی رفت و عرض داشت: «یا امیر؛ از شما گله دارم و اگر اجازه بدهی، می خواهم شما را نصیحتی بکنم.» متوكل گفت: «حرف بزن! چه می خواهی بگویی؟» آن ش خص…
ادامه مطلب ...

داستان « جهات برتری پیامبران بر یکدیگر » از امام هادی (ع)

داستان « جهات برتری پیامبران بر یکدیگر » شخصی به نام «ابن سکیت» از یاران و دوستداران امام هادی (ع) بود. روزی وی نزد حضرت رفت و گفت: «یا ابن رسول الله! سبب این که پیامبران الهی از برخی جهات بر…
ادامه مطلب ...

داستان « مگر تو پسر عموی امام نیستی؟ » از امام هادی (ع)

داستان « مگر تو پسر عموی امام نیستی؟ » متوکل عباسی، به چند نفر از سپاهیان خود دستور داد تا تعدادی از حیوانات وحشی و درنده را که در محل مخصوصی نگهداری می شوند، انتخاب کنند و آنها را چند روز تشنه…
ادامه مطلب ...

داستان « سوگ ابراهیم » از حضرت محمد (ص)

داستان « سوگ ابراهیم » محمد (ص) فرزند هیجده ماهه اش را در آغوش گرفته بود و با حالتی گریان و چهره ای اندوهگین، تماشاگر جان دادن پسرش بود. لبهایش را می بوسید، صورتش را نوازش می کرد، حرف های پر از…
ادامه مطلب ...

10% off

عضو سایت شوید و کد تخفیف 10 درصدی بگیرید!

>>> به مدت محدود <<<