سبد خرید - 0 مورد

هیچ محصولی در سبد خرید نیست.

داستان « کمال همنشین در من اثر کرد » از امام موسی کاظم (ع)

زندگی نامه و داستان های پیامبران امامان

داستان « کمال همنشین در من اثر کرد »

دوران خفقان حکومت هارون الرشید بود و امام موسی کاظم (ع) در زندان به سر می برد. هارون از وجود امام در میان مردم می ترسید و برای این که امام به فعالیت های خود در کنار مردم و به شکل آزادانه ادامه ندهد، آن امام بزرگوار را زندانی کرده بود. با وجود محدودیت های زندان و آزاد نبودن امام، افراد زیادی به ایشان ارادت داشتند و تشنه وجود پربرکت امام کاظم (ع) بودند و دورادور از وجود مبارک ایشان بهره مند می شدند.

وقتی هارون این اوضاع را میدید، بسیار ناراحت میشد و اصلا دوست نداشت که حتی یک نفر هم به امام احترام بگذارد و همواره در این فکر بود که چه طور می تواند اوضاع را به نفع خودش برگرداند و امام را از چشم مردم بیندازد؛ بنابراین باید کاری می کرد که امام را در میان مردم بی ارزش جلوه بدهد بالاخره او تصمیم خود را گرفت و نقشه پلیدی برای بی آبرو کردن امام کاظم(ع) کشید. هارون کنیز زیبا و خوش اندامی را به عنوان خدمتکار نزد امام فرستاد. او قصد داشت که اگر امام به این کنیز تمایلی نشان بدهد، از این طریق دست به تبلیغاتی علیه امام موسی کاظم (ع) بزند و آبروی امام را در کوچه و بازار ببرد و به ظن خود، ایشان را رسوا کند. هارون، مأموری را به همراه آن کنیز نزد امام کاظم (ع) فرستاد.

وقتی پیش امام رفتند، مأمور به امام کاظم (ع) گفت: «ای موسی بن جعفر! این کنیز را هارون به عنوان هدیه و خدمتکار برای شما فرستاده است، از اکنون در اختیار شماست.» امام کاظم (ع) به محض دیدن کنیز، از قصد پلید هارون مطلع شد و به مأمور هارون فرمود: «من به این هدیه ها و امثال آن نیازی ندارم. این شما هستید که به این هدایای دنیوی دل بسته اید و خود را فریب میدهید.» مأمور گفت: «هارون دستور داده است که این کنیز نزد شما بماند و من نمی توانم او را برگردانم.»

امام کاظم (ع) قبول کرد که آن کنیز نزد ایشان بماند، در حالی که هارون مأمورانی را اجیر کرده بود تا امام و آن کنیز را زیر نظر بگیرند تا بهانه ای پیدا کنند و به وسیلهٔ آن، آبروی امام را بریزند. مدتی گذشت. جاسوسان و مأمورانی که مسؤول گزارش ارتباط کنیز با امام کاظم (ع) بودند، به هارون خبر دادند که نه تنها کنیز کاری از پیش نبرده، بلکه از وقتی به خدمت امام در آمده، بیشتر اوقات در حال عبادت و سجده است. هارون از شنیدن این خبر، بسیار خشمگین و عصبانی شد و از این که نقشهٔ پلیدش راه به جایی نبرده بود، با ناراحتی گفت: «چه طور چنین چیزی ممکن است.

به خدا قسم که موسی بن جعفر آن کنیز را جادو کرده است.» هارون دستور داد تا فورا آن کنیز را نزد او بیاورند. کنیز را پیش هارون آوردند. هارون با عصبانیت و با حالت تمسخر به کنیز گفت: «من چه دستوری به تو داده بودم؟ تازه یادت افتاده که خدایی داری؟ شنیده ام روز و شب در حال عبادت هستی و سر از سجده بر نمیداری.

نکند موسی بن جعفر تو را افسون و جادو کرده است.» کنیز در پاسخ هارون گفت: «نه، او مرا سحر و جادو نکرده است، در این مدتی که نزد امام بودم، فهمیدم که در این دنیا شخصی بزرگوارتر و ارزشمندتر از ایشان وجود ندارد و ایشان مانند چراغ هدایت، راه را به من نشان دادند و مرا از گمراهی که یک عمر در آن به سر می بردم، نجات دادند و ارزش واقعی یک انسان را به من یاد دادند.

در این مدت، جز خوبی و احترام چیزی از ایشان ندیدم.» هارون از شنیدن این سخنان، دوچندان عصبانی شد و با خود فکر کرد که اگر این کنیز به شهر برود و به مردم درباره این موضوع چیزی بگوید، مردم امام را بیشتر از قبل دوست خواهند داشت و به منزلت ایشان افزوده خواهد شد و این تهدیدی برای او و حکومتش است.

هارون به فکر راه چاره ای بود؛ بنابراین به یکی از مأموران خود دستور داد که کنیز را نزد خودش نگه دارد و از تردد او در شهر جلوگیری کند. پس از این ماجرا، آن کنیز همیشه در حال عبادت و توبه به درگاه خداوند؛ بود تا این که چند روز قبل از شهادت امام موسی کاظم (ع) از دنیا رفت.

همچنین می توانید مطالب بیشتری درباره زندگینامه و همچنین داستان های پیامبران و امامان را مطالعه بفرمایید.

منبع: 

کتاب: داستان هایی از زندگانی چهارده معصوم (ع)

نویسنده: سجاد خسروی – ۱۳۹۳ 

حسین جهانبخشی وب‌سایت
همیشه جای خالی یک سایت «ابتدایی» احساس می شد؛ اکنون «سایت ابتدایی» با تمامی امکانات پیش روی شماست! لذت ببرید:)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

چهارده + 14 =