داستان « میانه روی در زندگی » از امام علی (ع)

0 ۸

داستان « میانه روی در زندگی »

«علاء بن زیاد» یکی از ثروتمندان شهر بصره و از ارادتمندان و علاقه مندان اهل بیت و امام علی (ع) بود. روزی این خبر در شهر پیچید که علاء در بستر بیماری افتاده، حال مناسبی ندارد. این خبر به گوش حضرت علی (ع) نیز رسید؛ بنابراین امام برای عیادت علاء، عازم بصره شد. امام به بصره رسید و به خانهٔ علاء رفت؛ اما وقتی وارد خانه علاء شد، متوجه شد که زندگی علاء پر از تجملات گوناگون است؛

خانهای بزرگ، اتاقهای مجلل، زیراندازهاء پرده ها و اشیاء گران بها و.. امام پس از احوال پرسی و جویا شدن حال علاء، با چهره ای که نشان نارضایتی در آن معلوم بود، فرمود: «ای علاء درست است که تو ثروت زیادی داری و خداوند نعمتهای فراوانی به تو داده است؛ اما چه لزومی دارد چنین خانهٔ بزرگی داشته باشی و این همه مجلل زندگی کنی؟ آیا این همه زیاده روی کار درستی است؟»

علاء پس از اندکی تأمل گفت: «حق با شماست مولای من! حالا که در بستر بیماری افتاده ام، به این موضوع بیشتر فکر کرده و پی برده ام که این دنیا محل گذر است و هر لحظه ممکن است آن را ترک کنیم و به سرای ابدی برویم.» وقتی امام حال پریشان و نزار علاء را دید، فرمود: «ای علاء! تو می توانی خانه ای مانند این خانه و البته زیباتر و بزرگتر از این را در سرای آخرت داشته باشی.»

علاء پرسید: «مولای من! چطور می توانم چنین خانه ای در آن دنیا داشته باشم؟» امام علی (ع) فرمود: «تو می توانی در این خانه، میهمانی هایی برگزار کنی و گرسنگان و فقیران را اطعام کنی. می توانی مقداری از ثروت خود را در راه خیر و نیک انفاق کنی و گره از مشکلات مردم بینوا باز کنی.» حضرت این چنین ادامه داد: «ای علاء! در این خانه صله رحم به جا آور و خویشان و نزدیکان خود را گرامی بدار و حقوق آنها را ادا کن. با انجام این کارها، خداوند به تو عنایت خواهد کرد و پاداش بزرگی در انتظارت خواهد بود.»

علاء از شنیدن سخنان پر از امید امام، بسیار خوشحال شد و از این که می توانست با ثروت و دارایی خود، توشه ای برای آن دنیا فراهم کند، خرسند گشت. پس از اتمام این سخنان، علاء به امام گفت: «مولای من! برادر من، عاصم، تارک دنیا شده و از نعمت هایی که خداوند به او داده است، استفاده نمی کند و خود را زاهد و پارسا می نامد، نه به اندازه کافی غذا می خورد و نه لباس مناسبی می پوشد و بر خود و خانواده اش بسیار سخت می گیرد. آیا رفتار او درست است؟ از شما خواهش می کنم اگر برادرم در اشتباه است، او را هدایت کنید.» امام فرمود: «البته که او در گمراهی به سر می برد. او را نزد من بیاورید تا به او بگویم که در اشتباه است.»

علاء کسی را به دنبال برادر خود فرستاد تا او را به خانه اش بیاورد. ا بعد از مدتی، برادر علاء به خانه او آمد. عاصم پس از سلام و احوال پرسی و عرض ادب به امام علی (ع)، نزد آنان نشست و گفت: «برادر! با من کاری داشتی که مرا با این عجله به خانه ات دعوت کردی؟» علاء گفت: «مولایم، علی (ع) می خواهد با تو صحبت کند.»

در این هنگام، امام رو به عاصم کرد و فرمود: «ای عاصم! چرا ترک دنیا کردهای؟ چرا خود و خانواده ات را از نعمت هایی که خداوند در اختیارتان قرار داده، محروم می کنی؟ چرا بر زن و فرزندانت سخت می گیری؟ آیا فکر می کنی با این کار نزد خداوند محبوبتری؟» عاصم از شنیدن این سخنان امام، تعجب کرد و گفت: «مولای من! من از ارادتمندان و دوستداران شما هستم؛ بنابراین برای این که از پیروان و رهروان راستین شما باشم، می خواهم مانند شما زندگی کنم. مگر خود شما لباس خشن نمی پوشید؟

مگر غذای شما نان خشک و آب نیست؟ آیا شما در خانه بزرگ و مجلل زندگی می کنید؟» امام علی (ع) در جواب سؤالات عاصم فرمودند: «ای عاصم! تو در اشتباهی! چطور خودت را با من مقایسه می کنی؟ درست است که من اینگونه که تو می گویی زندگی می کنم، اما آیا موقعیت من با تو یکسان است؟» عاصم گفت: «کدام موقعیت؟ منظور شما چیست؟ » امام فرمود: «مردم مرا به عنوان رهبر و پیشوای خود می شناسند.

بنابراین از رفتار و کردار من الگو می گیرند و از طرف دیگر باید بدانی که من همان غذایی را می خورم که فقیرترین مردم می خورد. من همان لباسی را می پوشم که بیچاره ترین مردم می پوشند. من در همان خانه ای زندگی می کنم که بینواترین مردم در آن زندگی می کنند.

من نباید طوری زندگی کنم که مردم احساس کنند رهبر و پیشوایشان، از آنان فاصله دارد. من تکالیف و مسولیت هایی بر عهده دارم که تو و سایرین از آنها مبرا هستید.» عاصم از شنیدن این سخنان به فکر فرو رفت و گفت: «شما درست می گویید مولای من، پس تکلیف من چیست؟» امام فرمود: «تو نباید به خود و خانواده ات این قدر س خت بگیری.

باید از نعمت هایی که خداوند در اختیارت قرار داده، استفاده کنی و شکر آنها را به جا آوری، تارک دنیا شدن، از اعمال شیطانی است.» عاصم گفت: «حق با شماست سرور من! از این به بعد به این دستور شما عمل خواهم کرد و از نعمت های این دنیا لذت خواهم برد.»

همچنین می توانید مطالب بیشتری درباره زندگینامه و همچنین داستان های پیامبران و امامان را مطالعه بفرمایید.

منبع: 

کتاب: داستان هایی از زندگانی چهارده معصوم (ع)

نویسنده: سجاد خسروی – 1393 

به این نوشته چند ستاره می دهید؟
[امتیاز کل: 0 میانگین: 0]
مطالب بیشتر

نظر شما در باره این نوشته چیست؟

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

3 + هشت =