داستان « مبارک ترین ضربت » از امام علی (ع)

0 ۷

داستان « مبارک ترین ضربت »

کفار قریش چندین بار از مسلمانان، شکست سختی خورده بودند؛ اما این بار با قدرتمندترین پهلوانان خود را آورده بودند و به دنبال جبران آبروی ریختهٔ خود بودند. محمد (ص)، مثل همیشه به دنبال انتخاب بهترین تاکتیک جنگی بود؛ بنابراین با بزرگان سپاه به مشورت نشست. نظر بعضی از بزرگان این بود که بیرون شهر بروند و جنگ را داخل شهر نیاورند. در مقابل، نظر بعضی از بزرگان هم این بود که جنگ را به داخل شهر بکشانند تا در مواقع ضرورت، از زن و بچه و پیرمرد و پیرزن هم بتوان استفاده کرد.

سلمان فارسی، آخرین و بهترین پیشنهاد دفاعی را داد و گفت: «بهتر است دور تا دور شهر را خندق حفر کنیم. این تاکتیکی است که در ایران خیلی مورد استفاده قرار می گیرد.» پیامبر پس از لحظاتی تامل و مشورت با دیگران، از پیشنهاد سلمان استقبال کرد و دیگران هم پذیرفتند. و از همان لحظه شروع به کندن خندق نمودند. در عرض چند روز مسلمانان خندقی عمیق و عریض را گرداگرد شهر حفر کردند؛ به گونه ای که فقط از چند جای مشخص که عمدا برای ورود و خروج کار گذاشته بودند، می شد رفت و آمد کرد.

البته برای آنجا نگهبانان ویژه ای نیز کار گذاشته بودند. دشمن، غافل از اینکه چه مانع بزرگی در پیش رویش قرار دارد، به شهر مدینه رسید و شهر را محاصره کرد؛ اما عبور ممکن نبود. چند روز پشت خندق، به ناچار خیمه زدند. آنان از اینکه نمی توانستند به مسلمانان دست بیابند، خشمگین بودند. چند روزی گذشت . ناتوانی در برابر مسلمانان باعث شد به غیرت چند نفر از پهلوانان مشهور قریش بربخورد. چند نفری از آنان سوار بر اسبان خود شدند و رجزخوانان به سمت خندق تاختند. یکی از این پهلوانان مشهور، «عمرو بن عبدود» بود.

عمرو بن عبدود به طرف جای کم عرض خندق رفت. شلاقی بر اسبش زد و به هر زحمتی که بود، از خندق عبور کرد. عمرو را همه میشناختند. او می توانست به تنهایی در برابر تعداد زیادی جنگجو، مبارزه کند و شکستشان دهد. هول و هراس در دل مسلمانان افتاد. چه کسی باید به جنگ عمرو برود؟ هر کس با او در بیفتد، «کشته شدنش حتمی است!». این جمله ای بود که در میان برخی مسلمانان زمزمه میشد.

عمرو، رجز می خواند و برای خودش هم اورد می طلبید: «آیا کسی از شما نیست که به میدان بیاید تا او را به بهشت بفرستم؟ آیا مردی بین شما وجود دارد؟ هان! کسی نیست؟» کسی جرأت نداشت قدم پیش بگذارد. در این بین علی بن ابی طالب (ع) اعلام کرد که حاضر است با عمرو مبارزه کند؛ اما محمد (ص) اجازه نمی داد که او به میدان برود. شاید یک نفر دیگر به جز علی (ع) به مبارزه با عمرو تن دهد. عمرو حریف می طلبید. بالاخره على (ع) پیامبر (ص) را راضی کرد و تند و سریع به میدان نبرد آمد. در ابتدای نبرد علی (ع) فرمود: «ای عمرو، از تو می خواهم کبر و غرور را کنار بگذاری و به رسالت محمد (ص) اقرار کنی و مسلمان شوی!»  عمرو پاسخ داد: «اى على! از حرفهایت خوشم نیامد.

من به اسلام و پیامبر، نیاز ندارم. حرف دیگری داری، بگو!»  علی فرمود: «پس بهتر است برگردی و با من جنگ نکنی. دوست ندارم با شمشیر من به جهنم وارد شوی!» عمرو گفت: «هرگز بر نمی گردم. برگشتن من، مایه ننگ من، میان قریش است. من آمده ام که تو را بکشم!» علی (ع) فرمود: «پس از اسبت پیاده شو و خودت را آماده مرگ کن!»  عمرو از اسب پایین پرید. دستی بر گردن اسب زد. اسب از میدان خارج شد. عمرو شمشیرش را بالا برد تا ضربتی محکم بر سر على فرود آورد. علی (ع)، با سپر این حمله را دفع کرد.

ضربهٔ بعدی را علی (ع) بر عمرو فرود آورد؛ نبرد س همگین دو هم آورد ادامه داشت. میدان پر از گرد و غبار شد. چشم کسی دو پهلوان را نمی دید. هیچ کس نمی دانست کدام یک پیروز میدان خواهد شد. ناگهان صدای «الله اکبر» از میدان بلند شد. معلوم شد که علی (ع) بر عمرو غلبه کرده است. گرد و خاک میدان خوابید. علی (ع)، همچنان بر روی سینه عمرو نشسته بود. عمرو بی ادبی کرد و به صورت على (ع)، آب دهان پرتاب کرد. خشم در چهرهٔ علی (ع) موج می زد. علی (ع) لحظه ای بعد از روی سینه عمرو برخاست و چند قدمی دور شد.

لحظاتی سپری شد. ناگهان علی (ع) با شتاب برگشت و کار عمرو را یکسره کرد.  کسانی که با عمرو آمده بودند، با دیدن این صحنه پا به فرار گذاشتند. وقتی علی از میدان به س مت مسلمانان بازگشت، عده ای از او پرسیدند: «چرا همان بار اول، کار عمرو را یکسره نکردی؟» علی (ع) پاسخ داد: «بی ادبی او مرا خشمگین کرد. اگر در آن لحظه او را می کشتم، به خاطر هوای نفسم بود؛ اما از او چند لحظه دور شدم تا خشم خودم را فرو برم.

همچنین می توانید مطالب بیشتری درباره زندگینامه و همچنین داستان های پیامبران و امامان را مطالعه بفرمایید.

منبع: 

کتاب: داستان هایی از زندگانی چهارده معصوم (ع)

نویسنده: سجاد خسروی – 1393 

به این نوشته چند ستاره می دهید؟
[امتیاز کل: 0 میانگین: 0]
مطالب بیشتر

نظر شما در باره این نوشته چیست؟

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

بیست + 14 =