داستان « ماجرای قصاب » از امام علی (ع)

0 ۶۷

داستان « ماجرای قصاب »

علی (ع) به بازار رفته بود. وقتی که از جلوی مغازه قصابی عبور می کرد، قصاب امام را شناخت و به سرعت خود را به او رسانید. قصاب سلام کرد و گفت: «آقا! به محل کسب و کار ما خیلی خوش آمدی! از دیدن شما بسیار خوشحالم. من قصاب این بازار هستم؛ امروز گوشت های خوب و تازه ای دارم، به دکان من تشریف بیاورید و از آن گوشت های خوب، مقداری با خود به منزل ببرید و استفاده کنید.»

امام (ع) به قصاب فرمود: «از این همه محبت شما سپاسگزارم؛ اما اکنون هیچ پولی به همراه ندارم تا از شما گوشت بخرم. باشد برای یک فرصت دیگر.» قصاب گفت: «آقا! این چه حرفی است که می فرمایید.

مغازه و تمام دارایی من متعلق به خودتان است. من از شما پول نخواستم. هروقت گذر شما به سمت ما افتاد و پول همراه داشتید، قیمت آن را می پردازید.» قصاب این را گفت و شروع به بریدن تکه ای گوشت کرد. امام فوراً فرمود: «دست نگه دارای مرد! من اهل نسیه خریدن نیستم، بلکه اهل صبرم! از کجا معلوم، شاید همین الآن که از این دکان بیرون رفتم، اجل مهلتم ندهد و دیگر فرصتی نداشته باشم که بدهی شما را پس بدهم. من توان جبران این بدهی را در آخرت ندارم. صبر می کنم تا موقعی که پول داشته باشم، آن وقت از شما گوشت خواهم خرید.»

همچنین می توانید مطالب بیشتری درباره زندگینامه و همچنین داستان های پیامبران و امامان را مطالعه بفرمایید.

منبع: 

کتاب: داستان هایی از زندگانی چهارده معصوم (ع)

نویسنده: سجاد خسروی – 1393 

به این نوشته چند ستاره می دهید؟
[امتیاز کل: 1 میانگین: 1]
مطالب بیشتر

نظر شما در باره این نوشته چیست؟

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

5 × 3 =