داستان « فتح خیبر » از امام علی (ع)

0 ۱۳

داستان « فتح خیبر »

یهودیان در زمان پیامبر گستاخی را به حد نهایت رسانیده بودند. پیامبر (ص) لشگری را آراست و با پهلوانان نامی اسلام به س مت مرکز اصلی یهودیان، یعنی قلعه خیبر حرکت کرد. پیامبر خدا برای مقابله با یهودیان، تمام قوای خود را به همراه برده بود و احساس خوبی نداشت؛ زیرا مرد شمارهٔ یک سپاه، علی بن ابی طالب، از چشم درد رنج می برد و قادر به نبرد نبود؛ با این حال علی را هم به همراه خود برد. مسلمانان نزدیک قلعه رسیدند.

پیامبر (ص)، افراد لشگر را گروه گروه و دسته دسته در اطراف قلعه آرایش داد؛ س پس پرچم سپاه اسلام را به پهلوانان نامی لشگر داد تا به جبههٔ نبرد بروند؟ چندین پهلوان به همراه چند سوار و پیاده به قلعه حمله کردند؛ اما با شکست مواجه شدند و با هول و هراس از قدرت یهودیان و استحکام قلعه، نتوانستند کاری از پیش ببرند. رسول خدا (ص) از ناتوانی پهلوانان اسلام در مقابل یهودیان، به خشم آمده بود.

انگار چیزی را گم کرده بود… ناگهان با همان حالت خشم و ناراحتی فرمود: «على کجاست؟» گفتند: «یا رسول الله! علی بیمار است. چشم هایش درد می کند و نمی تواند بجنگد.» پیامبر فرمود: «فورا على را نزد من بیاورید.» علی (ع) را آوردند؛ پیامبر دعایی خواند و از آب دهانش بر چشم علی (ع) کشید.

در همان لحظه، چشمان علی (ع) خوب شد و اثری از درد و ناراحتی در چشمانش پیدا نبود. پیامبر پرچم سفید اسلام را به دستان على داد و فرمود: «على جان! برو. خدا به همراه توست. خدا در دل دشمنانت ترس و بیم افکنده است.» علی (ع) پرچم را بالا گرفت و کمربند را محکم بست و خواست حرکت کند که پیامبر فرمود: «على جان! یهودیان در کتاب خود خوانده اند و می دانند، نام کسی که آنها را نابود خواهد کرد، ایلیا (علی) است؛ پس وقتی به نزدیک قلعه رسیدی، فریاد بزن و بگو: «نام من على است! تا سستی و پراکندگی بر آنها غلبه کند.»

علی (ع) سوار بر مرکب شد و با شتاب به میدان رفت. فریاد زد: «من على هستم. اگر حریفی هست، جلو بیاید؟» یهودیان، بزرگترین و قوی ترین پهلوان خود را که «مَرحَب» نام داشت، به میدان فرستادند. علی (ع) ابتدا او را نصیحت کرد و به دین اسلام دعوت کرد. مرحب طغیان کرد؛ ولی قبل از این که بتواند کاری انجام دهد، حضرت علی (ع) با شمشیر، او را به خاک افکند و او در دم جان داد. با کشته شدن مرحب، سایر یهودیان به ترس و واهمه افتادند و به داخل قلعه خیبر فرار کردند و در عظیم و بسیار سنگین قلعه را بستند.

علی (ع) به پشت در نفوذ ناپذیر قلعه رسید. کسی نمی دانست علی (ع) چه در سر دارد. ناگهان دست در حلقهٔ آن در بسیار بزرگ زد و به حول و قوهٔ خداوند، آن را از جا کند؟ دری که همیشه بیست نفر نگهبان برای باز و بسته کردن آن لازم بود، با دستان علی (ع) از جا کنده شد! سپس على (ع) آن در را بر روی خندق قلعه انداخت تا سایر سپاهیان اسلام بتوانند از روی آن عبور کنند. الشگر اسلام با ورود به قلعه و تسلط بر یهودیان، آنان را شکست داد و پیروزمندانه و خوشحال و با غنایم بسیار برگشتند.

همچنین می توانید مطالب بیشتری درباره زندگینامه و همچنین داستان های پیامبران و امامان را مطالعه بفرمایید.

منبع: 

کتاب: داستان هایی از زندگانی چهارده معصوم (ع)

نویسنده: سجاد خسروی – 1393 

به این نوشته چند ستاره می دهید؟
[امتیاز کل: 0 میانگین: 0]
مطالب بیشتر

نظر شما در باره این نوشته چیست؟

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

هشت − 2 =