داستان « عالمان حسود » از امام جواد (ع) » سایت ابتدایی
سایت ابتدایی

داستان « عالمان حسود » از امام جواد (ع)

زندگی نامه و داستان های پیامبران امامان

داستان « عالمان حسود »

زمان خلافت معتصم عباسی بود. در بازار شهر، هیاهویی برپا شد و توجه همه مردم را جلب کرد. مأمورین معتصم، فوراً خود را به آنجا رساندند و چند نفر دزدی را که باعث شلوغی و ناامنی بازار شده بودند، دستگیر کردند. دزدها را نزد معتصم بردند.

معتصم آنها را به زندان انداخت و برای چند روز بعد، فقها و قضات مشهور زمانه را دعوت کرد تا حکم شرعی دزدی را صادر کنند و طبق حکم شرعی، دزدها را به مجازات عمل خود برسانند. معتصم، حضرت جواد (ع) را نیز به این محکمه دعوت کرد، اما قبل از اینکه نظر امام جواد(ع) را بخواهد، از قضات طراز اول شهر، از جمله «ابوداوود قاضی»، حکم شرعی دزدی و مجازات آن را خواستار شد.

روز محکمه فرا رسید. همه جمع شدند. فقها و قضات با یکدیگر صحبت کردند و طبق استنادات و استنباطهای خود، حکم به قطع کردن دست دزدها دادند. در این هنگام، معتصم رو به امام محمد تقی (ع) کرد و گفت: «ای ابوجعفر! نظر شما در این مورد چیست؟ » امام جواد (ع) فرمود: «ای معتصم! قضات والامقام شهر، نظر خود را اعلام کردند. خواهش می کنم نظر مرا نپرسید.»

معتصم دوباره پرسید: «نظر شما در مورد حکم شرعی این چند دزد چیست؟ » امام فرمود: «نظر علما و فقهای بزرگ ش هر را شنیدید و آن برای شما کافی است. مرا از این کار معذور دارید.» معتصم گفت: «نظر آنان جای خود دارد. نظر شما برای من اهمیت خاصی دارد. شما را به خدا سوگند میدهم که در این باره نظر خود را بیان کنید.» امام که چاره ای جز قبول التماس معتصم ندید، فرمود: «همهٔ این قضات و فقها، برخلاف حکم شرعی اسلام نظر دادند. حکم درست قطع دست دزد، این است که چهار انگشت او قطع شود نه کف دستش.»

معتصم گفت: «ای ابوجعفر! آیا برای این حکم، دلیل و سندی داری؟» امام فرمود : «به فرمایش جدم، محمد مصطفی (ص)، سجده باید به وسیلهٔ هفت قسمت بدن انجام شود و آن هفت قسمت عبارتند از؛ دو کف دست، دو سر زانو، پیشانی و دو انگشت بزرگ پا. بنابراین اگر دست دزد از مچ یا بالاتر قطع شود، یکی از موارد سجدة درست از بین می رود و این خلاف اصل است؛ زیرا خداوند فرموده است: جاهای سجده، حق خداوند است و کسی نباید به حق خداوند تجاوز کند.»

معتصم از این استنباط امام متعجب شد و با صدای بلند اعلام کرد: «آنچه ابوجعفر گفت، ادرست است و طبق آن باید عمل شود.» بدین ترتیب مجلس تمام شد. پس از اینکه همه از محکمه خارج شدند، ابو داوود قاضی نزد معتصم رفت و گفت: «یا امیر! آمدهام شما را نصیحتی کنم. هر چند که میدانم با این حرفم، مستقیما وارد جهنم خواهم شد، ولی چاره ای ندارم و باید بگویم.»

معتصم که نگرانی را از طرز صحبت ابوداوود احساس کرده بود، گفت: «بگو چه در سینه داری؟» ابوداوود گفت: «شما تمام علما و فقها و قضات شهر را در جایی جمع نمودی و سپس از همه آن ها نظر خواستی و پس از دقایقی با شنیدن س خنان ابوجعفر، نظریات همه افراد مام حکومت خود را رد کردی. شما که می دانید برخی معتقد به امامت ابوجعفر هستند و با این اتفاقی که افتاد، مطمئنم که افراد بسیاری به سوی او خواهند رفت و این باعث از لزل حکومت شما خواهد شد.»

مونس از شنیدن نصایح شیطانی ابوداوود به خود لرزید و چند روز بعد، یکی از وزرای خود را مامور کرد تا به هر طریقی که شده، امام جواد (ع) را میهمان خود کند و در آن میهمائی حضرت را مسموم نموده و از پیش روی معتصم بردارد. أن وزیر نیز دستور معتصم را اجرا نمود و در غذای امام جواد (ع) سم ریخت و با این نقشه پلید، نهمین اختر تابناک امامت و ولایت، چهره در نقاب خاک کشید.

 

همچنین می توانید مطالب بیشتری درباره زندگینامه و همچنین داستان های پیامبران و امامان را مطالعه بفرمایید.

منبع: 

کتاب: داستان هایی از زندگانی چهارده معصوم (ع)

نویسنده: سجاد خسروی – 1393 

دیدگاه‌ها (0)

*
*

13 + 7 =