داستان « شهادت دروغ، زمین را می لرزاند » از امام جواد (ع)

0 ۸۱

داستان « شهادت دروغ، زمین را می لرزاند »

معتصم عباسی تصمیم گرفته بود علیه امام محمد تقی (ع) توطئه ای کند و به این بهانه حضرت را در دستگیر کرده، به مقاصد شوم خود برسد؛ بنابراین، روزی چند نفر از رؤسا و وزیران خود را در یک جا جمع کرد و با تهدید و ارعاب به آنها دستور داد: «من می خواهم این مرد را از صحنه روزگار حذف کنم؛ لذا از شما می خواهم مرا در این امر یاری کنید.»

گفتند: یا امیرا چه کاری از دست ما بر می آید؟» معتصم گفت: “هر کدام از شما باید شهادت نامهای ترتیب دهید با این مضمون که ابو جعفر، قصد دارد علیه من و حکومتم، قیام و شورش کند تا مملکت من را ناامن کرده، خود مستند حکومت را در اختیار بگیرد.» معتصم ادامه داد: پس از این که شهادت نامه را نوشتید، زیر آن را به دست خود، امضا و مریشر می کنید.

برخی به خاطر وعده و وعیدها و برخی هم به خاطر ترس از جانشان، شهادت نامه هایی به همان صورت که معتصم دستور داده بود، ترتیب دادند و مهر و امضا کرده، به دست معتصم دادند. در این هنگام، معتصم، کسی را دنبال امام جواد (ع) فرستاد تا حضرت را پیش او بیاورند. وقتی امام جواد (ع) وارد مجلس شد، معتصم با خشم و غضب از جایش بلند شد و خطاب به امام گفت: «ای ابو جعفر! این چه کاری است که کرده ای؟ خبر رسیده که تصمیم به شورش علیه حکومت من داری. آیا این طور است؟» امام محمد تقی (ع) از گفته های معتصم تعجب کرد و دانست که علیه او توطئه کرده اند. با وجود این فرمود: «نه، این چنین نیست.»

معتصم با صدای بلند فریاد زد: «پس این شهادت نامه هایی که از این افراد به من رسیده است، چیست؟ من به این افراد اطمینان دارم.» امام پرسید: «کدام شهادت نامه ها؟» در این لحظه، معتصم وزیران و بزرگانی را که شهادت نامه نوشته بودند، فراخواند و شهادت نامه ها را به دست گرفت و گفت: «شهادت نامه ها را این افراد نوشته و بیان کرده اند که ابو جعفر به دنبال شورش است.» همه آن افراد که شهادت نامه نوشته بودند، با زبان و سر، مجدداً شهادت دادند که: «آری یا امیر، این چنین است که نوشته ایم.»

امام جواد (ع) که از این همه توطئه چینی خشمگین شده بود، دستان مبارک خود را به سمت آسمان بلند کرد و عرض کرد: «پروردگارا! این دروغگویان را به سزای عملشان برسان و آنها را نیست و نابود بگردان.» وقتی امام دستان خود را پایین آورد، زلزلهٔ خوفناکی قصر معتصم را لرزاند و تمام کف و دیوارها و سقف قصر را تکان داد.

آنان خواستند از قصر فرار کنند، اما به محض جنبیدن، نقش بر زمین شدند. معتصم که دست و پایش را گم کرده بود، دست به دامن حضرت جواد (ع) شد و گفت: «یا ابن رسول الله! از گناه ما در گذر و ما را ببخش. ما اشتباه کردیم و خواستیم با این نقشه تو را گرفتار کنیم؛ اما اکنون خود این گونه گرفتار شدیم.» امام محمد تقی (ع) دعایی کرد و زلزله پایان یافت و سپس از آن جا خارج شد.

 

همچنین می توانید مطالب بیشتری درباره زندگینامه و همچنین داستان های پیامبران و امامان را مطالعه بفرمایید.

منبع: 

کتاب: داستان هایی از زندگانی چهارده معصوم (ع)

نویسنده: سجاد خسروی – 1393 

به این نوشته چند ستاره می دهید؟
[امتیاز کل: 2 میانگین: 3]
مطالب بیشتر

نظر شما در باره این نوشته چیست؟

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

چهار × چهار =