داستان « خبر دادن از آینده » از امام موسی کاظم (ع)

0 ۵

داستان « خبر دادن از آینده »

روزی یکی از یاران امام موسی کاظم (ع) به نام محمد آن چنان به بیماری مبتلا شد که اطرافیان او از زنده ماندن او ناامید شدند؛ بنابراین، بر سر بالین او جمع شدند و هر کس به نحوی در غم از دست دادن او گریه و زاری سر داد.

از میان آنان، برادر دیگر وی به نام اسحاق بسیار عجز و لابه می کرد و از سایرین بی تاب تر بود. خبر بدحالی محمد را به امام موسی کاظم (ع) رساندند. امام فوراً بر سر بالین محمد حاضر شد و پس از دلجویی از وی و بررسی حالات روحی و جسمانی او، به چهرهٔ اسحاق که از بیشتر همه گریه می کرد، نظری افکند و پس از مدتی کوتاه، بالین برادر را ترک کرد و در پی کار خویش رفت.

شخصی از این حالت و رفتار امام متعجب شد و سریع خود را به ایشان رساند و عرض کرد: «یا ابن رسول الله! محمد در حال جان دادن است؛ چرا این قدر نسبت به او بی اعتنا هستید و چرا در بالین او ننشستید؟» امام فرمود: «محمد را ملاقات کردم و احوال او را جویا شدم؛ اما جای نگرانی نیست.

چند روز دیگر خوب می شود؛ در حالی که آن کسی که از همه بیشتر بی تابی می کرد، گرفتار مرگ ناگهانی خواهد شد.» امام ادامه دادند: «من نگران محمد نیستم، نگران اسحاق هستم که عمر چندانی از او باقی نمانده است و چند روز بعد خواهی دید که محمد بر سر بالین اسحاق خواهد نشست و در عزای او گریه خواهد کرد.»

چند روز گذشت و آن چه امام پیش بینی کرده بود، اتفاق افتاد. محمد، صحت و سلامت خود را بازیافت، در حالی که اسحاق در بستر مرگ افتاده بود و بر بالین او نوحه می کرد و سرانجام نیز اسحاق بدرود حیات گفت.

همچنین می توانید مطالب بیشتری درباره زندگینامه و همچنین داستان های پیامبران و امامان را مطالعه بفرمایید.

منبع: 

کتاب: داستان هایی از زندگانی چهارده معصوم (ع)

نویسنده: سجاد خسروی – 1393 

به این نوشته چند ستاره می دهید؟
[امتیاز کل: 0 میانگین: 0]
مطالب بیشتر

نظر شما در باره این نوشته چیست؟

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

5 × 3 =