داستان « باران که در لطافت طبعش خلاف نیست » از امام جواد (ع)

0 ۱۶

داستان « باران که در لطافت طبعش خلاف نیست »

موسی بن قاسم» از یاران باوفای حضرت محمد تقی (ع) بود. روزی شخصی به نام اسماعیل که از کینه توزان اهل بیت (ع) و از بدخواهان ائمه (ع) بود، خطاب به موسی بن قاسم گفت: «اگر علی بن موسی الرضا امام بود، پس چرا نتوانست مأمون را هدایت کند؟» موسی بن قاسم از جواب دادن به این سؤال خودداری کرد؛ زیرا خودش هم نمی دانست که جواب دقیق این سؤال چیست؟ با همین فکر به خانه برگشت.

شب در خواب دید که امام جواد (ع) کنار او آمده است. فوراً سؤال اسماعیل را از حضرت جواد (ع) پرسید. حضرت در جواب او فرمودند : «ای موسیا در جواب اسماعیل بگو که امام، تو و افرادی مانند تو را هدایت نمی کند.»

موسی از خواب پرید و سعی کرد که آن خواب شیرین و آن حرف هایی را که بین او و امام رد و بدل شده بود، به خاطر بسپارد. فردای آن روز، موسی به زیارت خانه خدا رفت. در راه، اسماعیل را دید و بدون این که حرفی بزند، از او فاصله گرفت روزها از این ماجرا گذشت، تا این که موسی بن قاسم جهت دیدار با امام جواد (ع) عازم مدینه شد. وقتی به آنجا رسید، امام را در حال نماز دید. پس از اتمام نماز و عبادت، نزدیک حضرت رفت و عرض ادب نمود.

قبل از این که موسی سخنی بگوید، امام جواد (ع) فرمود: «در فلان روز با اسماعیل درباره چه مسائلی بحث و گفت و گو می کردید ؟ » موسی جواب داد: «مولای من! شما خودتان بهتر از من خبر دارید.» امام تبسمی کرد و فرمود: «آری ای موسی! جواب همان است که در خواب به شما گفتم. امام افرادی مثل مأمون و همانند او را راهنمایی نمی کند.» موسی نیز لبخندی زد و گفت: «درست است مولای من. این بهترین پاسخی است که می توان در مقابل این مخالفان نادان به آن متوسل شد.»

 

همچنین می توانید مطالب بیشتری درباره زندگینامه و همچنین داستان های پیامبران و امامان را مطالعه بفرمایید.

منبع: 

کتاب: داستان هایی از زندگانی چهارده معصوم (ع)

نویسنده: سجاد خسروی – 1393 

به این نوشته چند ستاره می دهید؟
[امتیاز کل: 0 میانگین: 0]
ممکن است شما دوست داشته باشید

نظر شما در باره این نوشته چیست؟

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

سه × یک =