داستان « امان بی امان » از امام موسی کاظم (ع)

0 111

داستان « امان بی امان »

هارون الرشید حضرت امام موسی کاظم (ع) را به دربار خود دعوت نمود و پس از احوال پرسیهای متداول، خطاب به حضرت عرض کرد: «ای ابوالحسن! از تو سؤال هایی می پرسم که جواب آنها را فقط تو میتوانی بگویی.»  امام فرمود: «اگر در امان باشم که شری مرا نمی گیرد، جواب خواهم داد.» هارون گفت: «در امانی. اگر در پاسخ دادن به پرسش هایم تقیه نکنی و درست جواب بدهی، به تو قول می دهم که از این پس به حرف هیچ کسی عليه تو اعتنا نکنم.» هارون پرسید: «نسل من و شما به عبدالمطلب می رسد و از این لحاظ با یکدیگر پسر عمو هستیم. اما چگونه شما به ما برتری پیدا کرده اید؟»

امام فرمود: «برای این که عبدالله و ابوطالب از یک پدر و مادر متولد شده اند؛ اما عباس از جانب مادر با آنها یکی نیست، بلکه فقط از پدر، یکی هستند.» هارون پرسید: «چگونه است که شما خود را ذریهٔ پیامبر خدا (ص) میدانید؛ در حالی که ذریهٔ شخص، به وسیله مرد مشخص می شود؛ اما شما فرزندان دختر پیامبر هستید.»

امام فرمود: «ای هارون! به سؤال های پیشین تو جواب دادم. بس است و دیگر جواب این سؤال ها را از من مخواه.» هارون گفت: «نمی شود. سؤال کرده ام و باید جوابش را بگویی. باید جواب بدهی شما که از فرزندان و نوادگان علی بن ابی طالب هستید، چه طور خود را از ذریه حضرت رسول قلمداد کرده، ادعای رهبری مسلمانان را می نمایید؟»

امام وقتی دید که هارون در این زمینه خیلی اصرار می کند، در جواب فرمود: «ای هارون! به من بگو که پدر حضرت عیسی (ع) کیست؟» هارون گفت: «عیسی (ع) پدر نداشت.» امام فرمود: «عیسی (ع) پدر نداشت؛ ولی در قرآن خداوند عیسی را از ذریه حضرت ابراهیم، داوود و سلیمان (ع) معرفی نموده است. بنابراین می بینی که در اینجا نیز حضرت مریم (س) در زمرهٔ ذریه پیامبران الهی قرار گرفته است. پس سلسلهٔ نسب ما از طرف مادر به رسول الله می رسد و از این لحاظ جزء خاندان او هستیم.» هارون گفت: «در این زمینه توضیح بیشتری بده، متوجه نشدم.»

امام فرمود: «در جریان مباهله میان حضرت رسول (ص) و جمعی از مسیحیان، جدم، رسول الله (ص) به آنان فرمود: در روز مباهله فقط پسران و زنان خودمان را حاضر کنیم و رو در روی هم قرار بگیریم؛ در حالی که در آن روز مهم جدم، رسول الله (ص)، حسن و حسین (ع) را به عنوان پسران خود به آنجا برده بود؛ پس به همان ترتیبی که حسن و حسین (ع) در آنجا به عنوان فرزندان پیامبر بودند، ما نیز فرزندان پیامبر هستیم.» هارون با شنیدن این جواب های بی چون و چرا، سر تسلیم فرود آورد و با بی میلی از امام پرسید: «خوب توانستی از عهدهٔ پرسش های من برآیی. حالا خواسته ات را مطرح کن تا آن را برآورده سازم.»

امام فرمود: «اولین خواسته ام این است که اجازه دهی پسر عمویت به دیار حرم جدّش باز گردد تا در میان خاندان خودش زندگی کند.» هارون با حالتی غیر صادقانه گفت: «در این مورد باید فکر کنم. پس از آن درخواستت را انجام میدهم.» ولی پس از مدتی، به دستور هارون امام را نزد شخصی یهودی به نام سندی بن شاهک به زندان افکندند.

همچنین می توانید مطالب بیشتری درباره زندگینامه و همچنین داستان های پیامبران و امامان را مطالعه بفرمایید.

منبع: 

کتاب: داستان هایی از زندگانی چهارده معصوم (ع)

نویسنده: سجاد خسروی – 1393 

نظر شما در باره این نوشته چیست؟

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

12 − شش =

همین الان کد تخفیف رو دریافت کن

10% off

با عضویت در سایت کد تخفیف 10 درصدی بگیرید

--> به مدت محدود <--