داستان « آن را که حساب پاک است، از محاسبه چه باک است » از امام جواد (ع)

0 ۵۹

داستان « آن را که حساب پاک است، از محاسبه چه باک است »

مأمون، خلیفه عباسی، که با خدم و حشم خود برای گشت و گذار و شکار به سمت کوه و دشت در حرکت بود. هنگام خروج از شهر، با چند کودک خردسال برخورد کرد.

کودکان با دیدن مأمون و سربازان او، بازی خود را ترک کرده، هر کدام به طرفی فرار کردند، به جز یک کودک که در همان محل با آرامش خاطر ایستاده بود و بدون هیچ ترس و هراسی، مشغول کار خود بود.

مأمون که از ترساندن کودکان و فرار آنها خوشحال شده بود، با دیدن این کودک ته ساله، تعجب کرد و همان طور سوار بر اسب، نزدیک او رفت و پرسید: «چه جان! آیا از من نمیترسی؟ چرا مثل دوستانت فرار نکردی؟» آن کودک با سعه صدر و آرامش، جواب داد: «دوستان من از شما ترسیدند و فرار کردند؛ ولی من از شما نمی ترسم؛ زیرا خطایی از من سر نزده است که از شما ترسم، ای خلیفه کسی از شما فرار می کند که نقطه ضعفی در برابر شما داشته باشد.»

مأمون که از شنیدن جواب های آن کودک به خشم آمده بود، گفت: «پس چرا از جلوی راه سپاه و لشگر من کنار نمی روی؟»  کودک جواب داد: «این راهی که من می بینم، بسیار عریض و طویل است و لشگر تو می تواند از آن طرف راه عبور کنند و بودن من در اینجا، مزاحم حرکت سپاه تو نیست. مأمون با شنیدن جواب منطقی آن کودک، با تندی پرسید: «بگو ببینم، تو کیستی؟ نامت چیست؟ » کودک جواب داد: «من فرزند علی بن موسی الرضا (ع) هستم.»

 

همچنین می توانید مطالب بیشتری درباره زندگینامه و همچنین داستان های پیامبران و امامان را مطالعه بفرمایید.

منبع: 

کتاب: داستان هایی از زندگانی چهارده معصوم (ع)

نویسنده: سجاد خسروی – 1393 

به این نوشته چند ستاره می دهید؟
[امتیاز کل: 1 میانگین: 5]
مطالب بیشتر

نظر شما در باره این نوشته چیست؟

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

چهارده + 10 =